قهرمان ميرزا عين السلطنه
3394
روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )
خوابيده . تا خود مادرم مىآمد به زبان تملق به التماس و نوازش يا به زور و عنف بلندم كرده آنوقت مىگفتم گرسنهام نان و چاى مىدادند مدتى خوردن آن را طول مىدادم مثلا يك خورده نان را با يك غمزه و عشوه با چاى مىخوردم كه يك ساعت ديگر آن يك سنگك را يك لقمه مىكردم بعد از آن خميازههاى زياد كشيده مىگفتم ناخوشم . اين را هم رفع مىكردند . مىگفتم شاش دارم و يك ساعت دو ساعت هرقدر پاى من قوت داشت توى مبال توقف مىكردم . هنگام ظهر با هزار جرثقيل وارد مكتبخانه مىشدم . فحشهاى آخوند آخوند سلام . سلام و زهرمار . فورا دو سه تا چوب بود كه به كمر و شانه و پشت من آشنا مىكرد . چون فحش پدر و مادر نمىتوانست بدهد مىگفت كور شوى ، چلاق شوى ، ملعون خبيث بيمار . جوانمرگ شدهء ورپريده . چرا آنقدر دير آمدى . آنوقت هفت هشت چوب ديگر به نوكر ، بچهها و كلفت بچهها قايمتر زده تلافى مىكرد ( مخفى نماناد كه اين بيچارهها را فقط براى اين با ما به مكتب مىگذاشتند كه بلاگردان ما باشند ، چوب را آنها بخورند كه ما بترسيم . از آنها يكى تازه گل بود ، يكى مصطفى خان ، يك طغان ، يكى على و غيره ) . در موقع چوب خوردن محض شفقت آخوند ما مىبايست به اين كلمات متكلم شويم . آخوند قربانت شوم . آخوند تصدق سر بچههات كن . گه خوردم ، غلط كردم ، ديگر دير نمىآيم . آنوقت معمول بود يا اطفال خود مكتبخانه يا نوكر و لله يا از پشت در كلفتى از طرف خانم شفاعت كرده و مىگفت توبه كرد گه خورد ، اين مرتبه را ببخشيد تقصير ندارد حال نداشت . آخوند يا تغيّر مالا كلام و غيظ مىگفت بتمرگ ، دفعهء ديگر جانت را خواهم گرفت . كور شده ورپريدهء ملعون و باز يك چوب قايمى به يكى از شاگردها مىزد تو چرا تماشا مىكنى و درس نمىخوانى . ملاعين صداى درس همگى بلند شده من هم در گوشهاى نشسته با حال گريه و ناله سوزناك الحمد مىخواندم و « هجى » مىكردم . نوكر مكتبخانه قليانى براى رفع اوقاتتلخى معلم آورده شرحى باهم صحبت مىنمودند . آخوند خط و نشان براى آتيه كشيده و بلند مىگفت كه ما بشنويم . اين دفعه سرش را فلكه مىكنم . گوشش را ميخ مىكوبم . به دارش مىكشم . كه از اين تهديدات موى به اندام همگى راست مىشد و به همديگر اشاره مىكرديم و ناچار از گوش دادن بوديم كه يك مرتبه پشت ما آتش مىگرفت . از اول صف